شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند…!
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه!
حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود!!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید…
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بی
برچسب: داستان طنز,داستان طنز باحال,داستان طنز خنده دار,داستان طنز بی تربیتی,داستان طنز بلند,داستان طنز جدید,داستان طنز سرکاری,داستان طنز حیوانات,داستان طنز كوتاه,داستان طنز سیندرلا,
نویسنده: ستایش پورحسین
تاريخ: شنبه
24 مهر
1395 ساعت: 23:05